خروج از تروا؛ سفری که قرار نبود آسان باشد

ده سال جنگ سرانجام به پایان رسیده بود. دیوارهای بلند تروا فرو ریخته بودند، دود هنوز از میان ویرانههای شهر بالا میرفت و ناوگان یونانی، یکی پس از دیگری، بادبانهای خود را برای بازگشت برافراشته بود. برای بسیاری از جنگجویان، این لحظه پایان بزرگترین نبرد زندگیشان بود؛ اما برای اودیسئوس، پادشاه ایتاکا، ماجرا تازه آغاز میشد.
دوازده کشتی از ساحل تروا فاصله گرفتند. مردانی که سالها خانه و خانواده خود را ندیده بودند، اکنون تنها یک آرزو داشتند: رسیدن به ایتاکا. با این حال، هومر از همان نخستین سطرهای اودیسه نشان میدهد که بازگشت، بسیار دشوارتر از فتح تروا خواهد بود. دشمنان این سفر دیگر تنها انسانها نیستند؛ دریا، خدایان، وسوسهها و حتی تصمیمهای خود اودیسئوس نیز قرار است سرنوشت او را تغییر دهند.
همین تفاوت، اودیسه را از ایلیاد متمایز میکند. اگر ایلیاد داستان جنگ برای فتح یک شهر است، اودیسه روایت انسانی است که پس از پایان جنگ باید راه بازگشت به خانه را پیدا کند؛ راهی که بارها او را میان مرگ و نجات قرار میدهد.
نخستین توقف؛ سرزمین سیکونها
چند روز پس از ترک تروا، ناوگان اودیسئوس به سرزمین سیکونها رسید؛ قومی که در شهر ایسماروس (Ismarus) زندگی میکردند. این منطقه در ساحل تراکیه و در شمال دریای اژه قرار داشت و در روزگار باستان به بندرهای پررونق، تاکستانهای فراوان و ثروت قابل توجهش شهرت داشت.
سیکونها برای یونانیان مردمانی ناشناس نبودند. آنها در جنگ تروا در کنار ترواییها جنگیده بودند و از متحدان هکتور به شمار میرفتند. بنابراین از نگاه بسیاری از سربازان یونانی، ایسماروس همچنان سرزمین دشمن محسوب میشد؛ هرچند جنگ اصلی به پایان رسیده بود.
هومر در کتاب نهم اودیسه روایت میکند که اودیسئوس و همراهانش به شهر حمله کردند. نبرد اولیه چندان طول نکشید. شهر سقوط کرد، بسیاری از جنگجویان سیکون کشته شدند و یونانیان غنیمتهای فراوانی از جمله دام، شراب و داراییهای مردم شهر را به دست آوردند.
در نگاه نخست، همهچیز مطابق انتظار پیش میرفت. دشمن شکست خورده بود و کشتیها میتوانستند با ذخیرهای مناسب راه ایتاکا را در پیش بگیرند. اما درست در همین نقطه، نخستین اشتباه بزرگ سفر رخ داد؛ اشتباهی که نشان داد بزرگترین خطر همیشه از سوی دشمنان بیرونی نمیآید، بلکه گاهی از تصمیمهای خود انسان آغاز میشود.
حمله به ایسماروس؛ نخستین اشتباه در مسیر بازگشت

ورود به ایسماروس برای اودیسئوس و یارانش با پیروزی آغاز شد، اما خیلی زود به یکی از تلخترین خاطرات این سفر تبدیل شد. هومر روایت میکند که یونانیان پس از حمله به شهر، جنگجویان سیکون را شکست دادند، غنیمتهای فراوان به دست آوردند و دامها و آذوقه مورد نیاز خود را تصاحب کردند. از نگاه آنان، این نبرد پایانی بر آخرین بازماندگان متحدان تروا بود و حالا میتوانستند با کشتیهایی پر از آذوقه راه ایتاکا را در پیش بگیرند.
اما اودیسئوس برخلاف بسیاری از همراهانش، خطر را تمامشده نمیدید. او میدانست که شهرهای باستانی بهندرت بدون کمک همسایگان خود باقی میماندند و اگر زمان را از دست بدهند، دشمن فرصت پیدا میکند نیروهای تازهنفس را برای ضدحمله فرا بخواند. به همین دلیل، به مردانش فرمان داد که غنیمتها را جمع کنند، سوار کشتیها شوند و هرچه سریعتر ساحل را ترک کنند.
جشنی که بهای سنگینی داشت

اما سالها جنگ، خستگی و احساس پیروزی، قضاوت بسیاری از سربازان را تغییر داده بود.
آنها هشدار فرمانده خود را جدی نگرفتند.
در ساحل آتش روشن کردند، شرابهای مشهور ایسماروس را گشودند، دامهای غارتشده را قربانی کردند و جشنی برپا شد که گویی دیگر هیچ خطری در جهان وجود ندارد.
این صحنه یکی از مهمترین لحظات اودیسه است؛ زیرا نخستین بار نشان میدهد که همیشه شکست از قدرت دشمن آغاز نمیشود، بلکه گاهی از غرور پس از پیروزی سرچشمه میگیرد.
اودیسئوس آماده حرکت بود، اما همراهانش پیروزی را پایان ماجرا تصور میکردند؛ در حالی که دشمن هنوز فرصت پاسخ دادن پیدا نکرده بود.
ضدحمله سیکونها

همان اتفاقی رخ داد که اودیسئوس پیشبینی کرده بود.
جنگجویانی که از حمله نخست جان سالم به در برده بودند، به مناطق داخلی تراکیه گریختند و از قبایل همپیمان خود درخواست کمک کردند. با طلوع خورشید، نیروهای تازهنفس سیکونها که به اسبسواری و جنگ در دشتهای تراکیه شهرت داشتند، به سوی ساحل بازگشتند.
این بار شرایط کاملاً متفاوت بود.
یونانیان که شب را به جشن و استراحت گذرانده بودند، ناگهان خود را در برابر سپاهی آماده و منظم دیدند. نبردی سخت درگرفت و میدان جنگ بهسرعت به زیان آنان تغییر کرد. هومر مینویسد جنگ تا ساعتها ادامه یافت، اما با افزایش شمار مهاجمان، اودیسئوس دریافت که ادامه نبرد تنها به نابودی کامل ناوگانش منجر خواهد شد.
او فرمان عقبنشینی صادر کرد؛ تصمیمی که اگرچه جان بازماندگان را نجات داد، اما بهای آن سنگین بود. از هر یک از دوازده کشتی، شش نفر کشته شدند؛ یعنی هفتاد و دو جنگجو پیش از آنکه سفر واقعی اودیسئوس حتی آغاز شود، جان خود را از دست دادند.
نخستین زخم بازگشت
کشتیها سرانجام از ساحل ایسماروس فاصله گرفتند، اما دیگر خبری از شادی لحظههای نخست نبود. ملوانان در سکوت پارو میزدند و به یاد یارانی بودند که همان چند ساعت پیش در ساحل جا مانده بودند. هومر میگوید بازماندگان پیش از حرکت، نام کشتهشدگان را چند بار بر زبان آوردند؛ رسمی که نشان میداد حتی در میانه شکست نیز یاد دوستان از دسترفته فراموش نمیشود.
شکست در ایسماروس تنها یک ناکامی نظامی نبود؛ این نخستین هشداری بود که سفر بازگشت با خود به همراه داشت. اودیسئوس و همراهانش دریافتند که راه ایتاکا قرار نیست سفری آرام بر روی دریا باشد. هنوز از سرزمین تروا چندان دور نشده بودند که غرور، نافرمانی و یک تصمیم اشتباه، بهای سنگینی از آنان گرفت.
اما دریا هنوز آزمون بزرگتر خود را آماده کرده بود؛ آزمونی که نه با شمشیر، بلکه با باد، موج و خشم خدایان آغاز میشد.
طوفان زئوس؛ آغاز سرگردانی بزرگ

ناوگان اودیسئوس با تلفات سنگین از ساحل ایسماروس دور شد. مردان خسته بودند، کشتیها آسیب دیده بودند و امید همه این بود که از این پس، مسیر بازگشت آرامتر باشد. اما در اودیسه، آرامش هرگز دوام زیادی ندارد.
هومر روایت میکند که پس از ترک سرزمین سیکونها، زئوس، فرمانروای خدایان، طوفانی سهمگین بر دریا فرستاد. آسمان ناگهان تیره شد، بادهای شمالی با شدتی بیسابقه وزیدن گرفتند و امواج، کشتیهای یونانی را از هر سو در محاصره گرفتند.
ملوانان برای آنکه بادبانها از هم ندرند، آنها را پایین کشیدند و تنها با نیروی پاروها تلاش کردند کشتیها را از واژگون شدن نجات دهند. باران بیوقفه میبارید، موجها بر عرشه میکوبیدند و هیچکس نمیتوانست تشخیص دهد مسیر درست کدام سو است.
در چنین شرایطی، مهارت دریانوردی دیگر کافی نبود؛ سرنوشت ناوگان اکنون در اختیار باد و دریا قرار گرفته بود.
نه روز سرگردانی روی آبهای ناشناخته
طوفان تنها چند ساعت ادامه نداشت.
به روایت هومر، کشتیهای اودیسئوس نه شب و نه روز بر روی امواج سرگردان بودند؛ بدون آنکه بتوانند مسیر خود را به سوی ایتاکا پیدا کنند.
در این مدت، نه ساحلی دیده میشد و نه نشانهای از خشکی. ملوانان تنها با امید زنده ماندن پارو میزدند و هر روز بیش از روز قبل از سرزمین مادری خود فاصله میگرفتند.
همین بخش، یکی از مهمترین نقاط عطف اودیسه به شمار میرود. تا پیش از این، مسیر سفر هنوز در دنیای شناختهشده یونانیان قرار داشت؛ اما پس از این طوفان، اودیسئوس وارد سرزمینهایی میشود که مرز میان واقعیت و اسطوره در آنها از میان میرود.
از اینجا به بعد، دیگر دشمنان او تنها انسانها نیستند؛ موجودات افسانهای، خدایان، جادوگران و سرزمینهایی شگفتانگیز در انتظارش هستند.
سرزمینی آرام در میان دریایی طوفانی

پس از روزها سرگردانی، باد سرانجام آرام گرفت و در افق، خشکی پدیدار شد.
برخلاف ایسماروس، این سرزمین هیچ نشانی از جنگ نداشت. نه دیوارهای بلند دفاعی دیده میشد، نه سپاهی آماده نبرد و نه فریاد سربازان. ساحلی آرام، درختانی سرسبز و مردمانی آرام در برابر چشم ملوانان ظاهر شدند؛ گویی طوفان آنها را به جهانی کاملاً متفاوت آورده بود.
این سرزمین، خانه لوتوسخواران بود.
مردمانی که زندگیشان نه بر جنگ، بلکه بر آرامش و سکون استوار بود و از میوهای اسرارآمیز به نام لوتوس تغذیه میکردند.
اودیسئوس که هنوز تلخی شکست در ایسماروس را فراموش نکرده بود، این بار با احتیاط بیشتری رفتار کرد. او اجازه نداد همه افراد از کشتی پیاده شوند و تنها سه نفر از یارانش را برای شناسایی سرزمین و آگاهی از مردمان آن به ساحل فرستاد.
تصمیمی که در نگاه اول کاملاً منطقی به نظر میرسید؛ اما همان سه نفر، بهزودی با چیزی روبهرو شدند که خطری بسیار بزرگتر از شمشیر و نیزه داشت؛ خطری که حافظه، اراده و میل انسان به بازگشت را هدف قرار میداد.
لوتوس؛ میوهای که میل بازگشت را از انسان میگرفت

سه مردی که اودیسئوس برای شناسایی به ساحل فرستاده بود، با استقبال گرم لوتوسخواران روبهرو شدند. برخلاف سیکونها، این مردم نه جنگجو بودند و نه دشمنی با بیگانگان داشتند. آنان مهمانان خود را به خوردن میوهای دعوت کردند که بخش اصلی زندگیشان بود؛ میوهای که هومر آن را لوتوس مینامد.
در ظاهر، همهچیز عادی بود.
نه زهری در کار بود، نه خشونتی و نه فریبی آشکار.
اما کسانی که از لوتوس میخوردند، دچار تغییری عجیب میشدند. خاطره خانه، خانواده و آرزوی بازگشت، آرامآرام از ذهنشان محو میشد. آنان دیگر میلی نداشتند که به کشتی بازگردند یا حتی خبری برای دیگران ببرند. تنها خواستهشان این بود که همانجا بمانند، لوتوس بخورند و زندگی آرام خود را ادامه دهند.
هومر با این تصویر، یکی از متفاوتترین خطرهای سراسر اودیسه را معرفی میکند؛ خطری که نه جان انسان، بلکه اراده و هویت او را هدف میگیرد.
تصمیم قاطع اودیسئوس

وقتی سه ملوان بازنگشتند، اودیسئوس شخصاً به همراه چند نفر دیگر به ساحل رفت تا علت تأخیر را پیدا کند.
آنچه دید، برایش از هر میدان نبردی نگرانکنندهتر بود.
یارانش سالم بودند، زخمی نشده بودند و حتی خوشحال به نظر میرسیدند؛ اما دیگر هیچ علاقهای به بازگشت نداشتند. آنها از اودیسئوس میخواستند که اجازه دهد در همان سرزمین بمانند و گذشته را برای همیشه فراموش کنند.
اودیسئوس دریافت که گفتوگو و نصیحت بیفایده است. کسانی که لوتوس خورده بودند، دیگر مانند گذشته فکر نمیکردند.
بنابراین تصمیمی گرفت که شاید در آن لحظه برای همراهانش سخت و حتی بیرحمانه به نظر میرسید.
او با زور آنان را به سوی کشتیها برد، زیر نیمکت پاروزنان بست تا دوباره به ساحل فرار نکنند و سپس به همه افراد ناوگان فرمان داد فوراً حرکت کنند. هیچکس دیگر اجازه نداشت پا به آن سرزمین بگذارد یا حتی طعم میوه لوتوس را امتحان کند.
پایان سرزمین فراموشی
کشتیها بار دیگر بادبان برافراشتند و ساحل لوتوسخواران آرامآرام در افق ناپدید شد. خطر این سرزمین، برخلاف همه دشمنان قبلی، بدون خونریزی پایان یافت؛ اما اودیسئوس بهخوبی فهمیده بود که در ادامه سفر، همیشه شمشیر و سپر تعیینکننده نخواهند بود.
از این پس، او باید با وسوسه، فریب، جادو و موجوداتی روبهرو میشد که قوانین دنیای انسانها را نمیشناختند.
ناوگان هنوز راهی بسیار طولانی تا ایتاکا در پیش داشت و آزمون بعدی، یکی از مشهورترین و سرنوشتسازترین ماجراهای تمام اساطیر یونان بود.
در دوردست، جزیرهای صخرهای از دل مه پدیدار شد؛ سرزمینی که در دل آن غاری عظیم قرار داشت و ساکنش موجودی بود که تنها یک چشم داشت. اودیسئوس هنوز نمیدانست ورود به آن غار، نهتنها جان بسیاری از یارانش، بلکه سرنوشت تمام سفر بازگشتش را برای همیشه تغییر خواهد داد.
تحلیل داستان؛ چرا اپیزود سیکونها و لوتوسخواران نقطه عطف اودیسه است؟
اگر نبرد تروا، داستان پیروزی یونانیان بر دشمنی بیرونی باشد، نخستین بخش از سفر بازگشت اودیسئوس، آغاز نبردی کاملاً متفاوت است؛ نبردی که دشمن آن دیگر یک ارتش یا یک شهر نیست، بلکه غرور، فراموشی و ضعفهای درونی انسان است.
هومر تنها در دو اپیزود نخست سفر، دو نوع خطر کاملاً متفاوت را مقابل قهرمان خود قرار میدهد.
در سرزمین سیکونها، دشمن آشکار است؛ جنگجویانی که با شمشیر و نیزه حمله میکنند.
اما در سرزمین لوتوسخواران، هیچ جنگی وجود ندارد. مردم آن سرزمین مهرباناند، خونریزی نمیکنند و حتی از مهمانان پذیرایی میکنند. بااینحال، هومر نشان میدهد که گاهی خطرناکترین دشمن، همان چیزی است که ظاهری آرام و دلپذیر دارد.
از همین نقطه، اودیسه از یک روایت جنگی فاصله میگیرد و به سفری برای شناخت انسان تبدیل میشود.
سه اشتباه بزرگ یاران اودیسئوس
جدول زیر نشان میدهد که چرا ناوگان اودیسئوس هنوز در ابتدای راه، با شکست و تلفات روبهرو میشود.
| اشتباه | پیامد | درس داستان |
| ماندن در ایسماروس پس از پیروزی | ضدحمله سیکونها و کشته شدن شش نفر از هر کشتی | غرور پس از موفقیت میتواند از خود شکست خطرناکتر باشد. |
| نادیده گرفتن فرمان اودیسئوس | از دست رفتن زمان طلایی برای فرار | انضباط در سفرهای دشوار اهمیت حیاتی دارد. |
| خوردن میوه لوتوس | فراموش کردن خانه و هدف | گاهی بزرگترین خطر، از دست دادن انگیزه ادامه مسیر است. |
لوتوس؛ یکی از ماندگارترین نمادهای ادبیات جهان
دلیل شهرت لوتوسخواران تنها عجیب بودن داستان نیست.
«لوتوس» در طول بیش از دو هزار سال، به یکی از مشهورترین نمادهای ادبی جهان تبدیل شده است.
این گیاه در اودیسه نماینده هر چیزی است که انسان را آرام میکند، اما همزمان او را از مسیر اصلی زندگی دور میسازد.
به همین دلیل بسیاری از منتقدان ادبی معتقدند لوتوس بیش از آنکه یک گیاه واقعی باشد، یک استعاره است؛ استعارهای از فراموش کردن آرمانها، رها کردن مسئولیتها و غرق شدن در آسایشی که بهای آن از دست دادن آینده است.
به همین علت، نام «لوتوسخواران» بعدها بارها در ادبیات، فلسفه و حتی روانشناسی برای توصیف انسانهایی به کار رفت که میل حرکت و پیشرفت را از دست دادهاند.
آیا سرزمین لوتوسخواران واقعاً وجود داشته است؟

پژوهشگران هنوز درباره محل دقیق این سرزمین اتفاقنظر ندارند.
رایجترین فرضیه، شمال آفریقا و بهویژه جزیره جربه در تونس امروزی است؛ منطقهای که نویسندگان یونان و روم باستان نیز از آن نام بردهاند.
همچنین برخی گیاهشناسان معتقدند منظور هومر احتمالاً میوه درخت Ziziphus lotus بوده است؛ گیاهی بومی همان منطقه که میوهای شیرین دارد.
البته هیچ مدرک تاریخی وجود ندارد که نشان دهد این گیاه واقعاً باعث فراموشی میشده است.
به همین دلیل، بیشتر پژوهشگران امروزی معتقدند اثر فراموشی لوتوس، جنبهای نمادین و شاعرانه دارد، نه علمی.
نکات تاریخی این بخش از اودیسه
سیکونها واقعاً در منابع یونانی وجود دارند.
برخلاف بسیاری از موجودات افسانهای اودیسه، سیکونها قومی واقعی بودند که در ناحیه تراکیه زندگی میکردند و نام آنها در ایلیاد نیز آمده است.
ایسماروس بندری ثروتمند بود.
این شهر به تجارت، شراب و دامداری شهرت داشت و به همین دلیل نخستین هدف غارت ناوگان اودیسئوس شد.
این نخستین تلفات سفر بازگشت است.
در نبرد با سیکونها، از هر کشتی شش نفر کشته شدند؛ یعنی در مجموع هفتاد و دو نفر از همراهان اودیسئوس، پیش از آغاز ماجراجوییهای مشهور او، جان خود را از دست دادند.
مهمترین پیامهای این بخش از اودیسه
| هر پیروزی، آغاز آزمونی تازه است. غرور پس از موفقیت، میتواند خطرناکتر از خود شکست باشد. همیشه دشمن با شمشیر حمله نمیکند؛ گاهی با آسایش و فراموشی نزدیک میشود. رهبر واقعی کسی است که حتی در تصمیمهای سخت نیز مسئولیت دیگران را میپذیرد. بزرگترین سفرهای زندگی، پیش از آنکه بیرونی باشند، در درون انسان اتفاق میافتند. |
سؤالات متداول
اودیسئوس چرا به سرزمین سیکونها حمله کرد؟
سیکونها از متحدان تروا بودند و پس از پایان جنگ، اودیسئوس و همراهانش برای به دست آوردن غنیمت و آذوقه به شهر ایسماروس حمله کردند. اما ماندن بیش از حد در آنجا باعث شد سیکونها نیروهای کمکی جمع کنند و یونانیان را غافلگیر کنند.
سیکونها چه کسانی بودند؟
سیکونها قومی جنگجو در منطقه تراکیه بودند که نامشان در ایلیاد نیز آمده است. آنها در جنگ تروا در کنار ترواییها جنگیدند و نخستین دشمن اودیسئوس پس از ترک تروا محسوب میشوند.
لوتوسخواران چه کسانی بودند؟
لوتوسخواران قومی صلحطلب بودند که با میوهای به نام لوتوس از مهمانان خود پذیرایی میکردند. هرکس از این میوه میخورد، میل بازگشت به خانه را از دست میداد و گذشته خود را فراموش میکرد.
آیا گیاه لوتوس واقعاً وجود داشته است؟
احتمال دارد الهامبخش هومر، گیاه Ziziphus lotus در شمال آفریقا بوده باشد؛ اما ویژگی فراموشیآور آن، جنبهای اسطورهای و نمادین دارد و از نظر علمی تأیید نشده است.
چرا اودیسئوس یارانش را با زور به کشتی بازگرداند؟
زیرا آنها دیگر توان تصمیمگیری منطقی نداشتند و حاضر نبودند به خانه بازگردند. اودیسئوس برای نجات جان و آینده آنها، مجبور شد برخلاف میلشان عمل کند.
مهمترین پیام داستان سیکونها و لوتوسخواران چیست؟
این بخش از اودیسه نشان میدهد که انسان همیشه با دشمنان بیرونی روبهرو نیست؛ گاهی غرور، راحتطلبی و فراموش کردن هدف، خطرناکتر از هر دشمنی هستند.
اگر از روایت این بخش لذت بردید، این تازه آغاز سفر اودیسئوس است. در قسمت بعد، او و یارانش وارد غار پولیفموس، غول تکچشم، میشوند؛ جایی که یکی از مشهورترین و سرنوشتسازترین ماجراهای اساطیر یونان رقم میخورد.

اولین قسمت داستان اودیسه را در اینجا بخوانید: اودیسه | قسمت اول: پایان جنگ تروا و آغاز سفری که ده سال طول کشید
دیدگاه خود را بنویسید